هم نشینی دلچسب...

دیروز به آسایشگاه جانبازان (امام خمینی) رفته بودم. بچه های معلول حاضر به هیچ نوع مصاحبه تصویری نبودند. دوربینم را در نیاورده کنار گذاشتم با بچه ها شروع به صحبت کردم. از هر دری حرف زدیم، سیاسی،اجتماعی،فرهنگی، فیلم، فلسفی و... از هم صحبتی با آنها لذت بردم. فضاهای فکریشان متفاوت بود. منفردا خیلی بچه های خوبی هستند. وقتی عمیق تر با آنها هم کلام میشدی تلخی تنهایی شان خصوصا روحی فضاهی بحث ها را فرا می گرفت. این مشگل نیاز به پول و سرمایه های هنگفت ندارد. نیازمند یک تعداد انسان متخصص است که قابلیت هم کلامی و دانش های متنوع (موسیقی- فیلم- پزشکی- اجتماعی-عکاسی- و...) باشد. امید دارم دانش جویانی  که اهل صبر هستند و اندک دغدغه ای دارند به این عرصه پا بگذارند.

در چنین روزی...

یک سال شد. تجربه ای جدید بود. شیرن و تلخی داشت. سعی کردم بیشتر به تولدش نگاه کنم. کودکی و شیطنت های خودش را داشت. گاهی با او خندیدم، گاهی عصبانی شدم، گاهی آزرده خاطر شدم و گاهی آزرده خاطرش کردم. با همه  زمان کمش درس های فراوانی برایم داشت. بعضی از فصولش را تا به حال درک نکرده بودم و خوشحال بودم با محدثه و درکنار یکدیگر شروع به یادگیری این مباحث داشتم. همیشه وانمود می کردم حواسم به این کودک نیست ولی زیر چشمی می پائیدمش امیدوارم روزی که بزرگ شد و روی پایش ایستاد از من و محدثه رازی باشد.
سال گذشته عقدم چنین روز به تاریخ قمری بود. هم زمان با میلاد علی ابن موسی الرضا علیه السلام بود.
....
پ.ن : بنده عقد را کودکی بین خودم و محدثه فرض کرده ام.

پیش فرض غلط

دیروز مریض بودم. خیلی زود به خانه رفتم. خیلی بدنم داغ بود. در رختخواب عرق می کردم. بیات زحمت کشید آمد دنبالم مرا به اورژانس بیمارستان فجر رساند. پرستار معاینه اولیه انجام داد. تب را 38 درجه اعللام کرد. ما را به سمت متخصص داخلی هدایت کرد. از شرق راهر و به سمت غرب را می رفتم. نزدیک اواخر راهرو قسمت شمالی در صف انتظار نشستم، دو نفر جلوتر از من در صف بودند. حامد هم کنارم نشسته بود. کمی در باره نوشته های کم کاربرد روی در و دیوار بیمارستان  صحبت کردیم. کمی غرب تر راهرویی در قسمت جنوبی بود از آن صدای چرق،ترق نزدیک و نزدیک تر می شد. در ذهنم شروع کردم به حدس زدن، خانمی باکفش های پاشنه داربلند، ویلچر در به داغون، شخص با عصا و...
همه حدس و گمانم غلط از آب در آمد. نظافتچی بود که به دنبال خودش سطل آشغال را می کشید، صدای چرخ های بود که سکندری خوران به دنبال او حرکت میکردند. باز دوباره پیش فرض هام غلط از آب در اومد...
 تا ساعت11 شب زیر سرم بودم.

حمله به سوریه

سال گذشته  مطلبی درباره سوریه و منجلاب اسد نوشتم که مصادیقش درست از آب در نیامد... خدارا شکر.
این روزها بهانه جدی برای برخورد باسوریه شلیک بمب شیمیایی از طرفین دعوا هست همزمان با این سیاست دخالتی مدارکی از کمک آمریکا به عراق برای شلیک بمب های شیمیایی در زمان جنگ ایران و عراق در رسانه ها منتشر شده است. این سلاح بهانه خوبی است برای دخالت در هرنوع دعوایی... سالهای آینده پرونده هایش انتشار خواهد پیدا کرد.
آن روزها ما هزینه اش را پرداخت کردیم. این روزها هم با دخالت، هزینه های بیشتری را متاسفانه پرداخت می کنیم.
چندین و چند جوان ایرانی حتی از نزدیک ترین آشناهایم مصدوم جنگ داخلی سوریه شده اند. مدیریتی که  تشخیص داده است در این معرکه حضور پیدا کند، هزینه ازدست دادن تمامی همسایگانش را برآورد کرده است؟
منفعت ما فقط گروهک حزب الله نخواهد بود. وفاق ملی و احساس امنیت از سمت همسایگان منافع اولویت داره ما بوده و هست. این روزها با موضع گیری ها و کنش های سیاسی و نظامی درخطر عظیمی قرار گرفته ایم.
....
سال قبل این روزها در روستاهای ورزقان بودم. گاهی مردم به شخص خود من فحاشی می کردند و ناراحت ازکمک های ما به سوریه بودند. در دهات های ورزقان نه  فضای شهریش ...

روسیه،سپاه،بان کی مون،سلاح شیمیایی،انگلیس،فرانسه،