پیش فرض غلط
دیروز مریض بودم. خیلی زود به خانه رفتم. خیلی بدنم داغ بود. در
رختخواب عرق می کردم. بیات زحمت کشید آمد دنبالم مرا به اورژانس بیمارستان فجر
رساند. پرستار معاینه اولیه انجام داد. تب را 38 درجه اعللام کرد. ما را به سمت
متخصص داخلی هدایت کرد. از شرق راهر و به سمت غرب را می رفتم. نزدیک اواخر راهرو
قسمت شمالی در صف انتظار نشستم، دو نفر جلوتر از من در صف بودند. حامد هم کنارم
نشسته بود. کمی در باره نوشته های کم کاربرد روی در و دیوار بیمارستان صحبت کردیم. کمی غرب تر راهرویی در قسمت جنوبی
بود از آن صدای چرق،ترق نزدیک و نزدیک تر می شد. در ذهنم شروع کردم به حدس زدن،
خانمی باکفش های پاشنه داربلند، ویلچر در به داغون، شخص با عصا و...
همه حدس و گمانم غلط از آب در آمد. نظافتچی بود که به دنبال خودش سطل آشغال را می
کشید، صدای چرخ های بود که سکندری خوران به دنبال او حرکت میکردند. باز دوباره پیش
فرض هام غلط از آب در اومد...
تا ساعت11 شب زیر سرم بودم. ![]()