X
تبلیغات
خلود

همیشه از نقد به یک آدم سرشناس با خودم مسئله داشتم . احتمال اینکه از همه موضوع خبر نداشته باشی آدم را از نوشتن باز می دارد. همیشه دوست داشتم آوینی را با توجه به همه ی زحمت هایی که کشیده نقد کنم. دوروزی هست که می خواهم بنویسم ولی صرف نظر می کنم تا اینکه تصمیم به نوشتن گرفتم تا از دست این فکرم آزاد شوم.
جوانی به سن من که متولد دهه شصت است شکیل ترین روایت تصویری از جنگ در سال های گذشته را در برنامه های روایت فتح دیده است. فیلم هایی از مناطق جنوبی و مناطق سرد سیر کردستان(برستیغ جبال فتح) و بعد تر از آن سری های چهارم و پنجم روایت فتح که اگر اشتباه نکن" با من سخن بگو دو کوهه " در ادامه آن ها بود و ...
روایت فتح متولد ذهن مرتضی آوینی و همکارانش در واحدهای بصری جنگ است تقریبا هیچ گروهی به اندازه این واحد در خدمت جنگ نبوده شاید بیشتر به خود مرتضی آوینی برمی گردد: ذهن خلاق و قلم بنویس و...
مستند هایش در خدمت مدیریت حاکم بر کشور برای تامین واحد های مختلف در جنگ مثل تدارکات و تامین نیروی انسانی و... بود من نمی دانم این آگاهی در دل و ذهن آقای آوینی وجود داشته یا خیر؟! ولی این نتیجه رخ می داده .
 

 مشکل بزرگ مستندهای آوینی با توجه به حضور چندین ساله اش در جنگ نگاه تک بعدی آن به ساختار و سازمان دهی بر جنگ است. اوهمواره با یک نگاه مقدس به جنگ پرداخته حتی این نگاهش تا بعد از جنگ و تا لحظه شهادتش ادامه داشته.
جنگ واقعیت های عمیق تری دارد . جنگ هشت سال طول کشیده و مرتضی آوینی چطور توانسته نبیند و همواره فیلم هایی بسازد و نرشین هایی را بنویسد که از انسان ها درخواست هایی ابزار گونه برای حضور در جنگ و ادامه جنگ داشته باشند این فاجعه ای ست که اگر حتی مرتضی آوینی به آن نظر نداشته در هیچ جای آثارش بروز نداشته است.
آیا واقعیت های جنگ ما فقط تصاویر جلوی دوربین روایت فتح است؟ حتما اینگونه نیست! مرتضی آوینی در این هشت سال جنگ چطور توانسته به بخش های جدی تری غیراز فضای مردمی نپردازد؟ جای تعجب و نگرانی داشته و دارد...
امیدوارم روحش شاد باشد...
این نوشته حتما ادامه دارد ولی برای رها شدن فکرم کافی است.
+ نوشته شده در شنبه 1393/01/23ساعت 17:30 توسط علی نیک بخت |

بیشتر از اینکه ببینی، دیده میشه! واژه های پدر و مادر  را سال هاست یدک می کشند. ناراحت هستند ولی می خندند و سعی می کنند که شاد باشند. این اراده دیدنیست و ستودنی است به آن انسانها و به مدیریت مجموعه آسایشگاه کهریزک امروز برای بار چندم موفق شدم به دیدنشان رفتم. اقای کشاورز از بچه های روابط عمومی همراهی ام می کرد آدم با ادب و باحوصله ای بود. از خیابان بنفشه شروع کردیم. سلام و علیک و تبریک سال نو، دوربین همراهم بود از علی  پرسیدم برای کسی پیامی داری فیلم بگیرم ازت بگی؟ گفت آره. گفتم بگو با آرامش کامل تو دوربین زل زده بود دو پسرش رو صدا کرد و بعدش گفت دیگه پیر شدم هفتاد سالمه، بیاید ببینمتون، من پدرتون هستم . آهسته چشم هایش را روی هم گذاشت و بعد باز کرد.


تمام بدنم یخ کرده بود زبونم بند آمده بود فقط نگاه می کردم حتی یک کلمه نتوانستم حرف بزنم فقط بعد از مکسی معذرت خواهی کردم و اتاق را ترک کردم. خدا به داد همه برسه...

خیلی خوب تلخ بود. جوون ها  با هر فرقه ای هستید انسانیت مرز ندارد حتما به این پدرها و مادرهای عزیز ولو کوتاه سر بزنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/28ساعت 20:31 توسط علی نیک بخت |

یک سوال دارم ازخدا
چند وقتی هست در شهر با شلوغی هایش گم شده ام. اوایلش زرق و برق های خوبی داشت، لذت بخش بود و سرگرم کننده خیلی وقت ها نمی فهیمیدم چمقدار زمانم را خرج کرده ام، کمتر پیش می آید برای خودم وقت بگذارم همش منم، خودم  را به دنبال خودش می کشاند. گاهی به خودم می آیم می بینم زمان های طولانی را طی کرده ام دریغ از اینکه  درک درست و مناسبی داشته باشم همیشه این جور وقت ها کیسه ای از پشیمانی روی دوش هایم سنگینی می کند. ولی ... ولی ندارد؛ عمرم را هزینه کرده ام نه میدانم مفید خرج کرده ام! نه به چه قیمتی از دست داده ام، خیلی از چیزهای دور برم خوب مرا اذیت می کند...
خدایا چرا من را در این زمان متولد کرده ای؟
+ نوشته شده در شنبه 1392/12/24ساعت 15:18 توسط علی نیک بخت |

 

+ نوشته شده در شنبه 1392/12/17ساعت 11:6 توسط علی نیک بخت |

تا دم صبح کارم طول کشیده بود. دفتر کارم خوابیدم. اوایل صبح بود، موبایلم زنگ خورد، تلفن دفترم زنگ خورد، دوباره دفتر و تلفن زنگ زدن قطع نمی شد با خودم گفتم هر کی هست می دونه من کجام هستم! به سختی بیدار شدم تلفن را جواب دادم عمه ام بود! سالهاست می بینمش ولی یک بار هم به من زنگ نزده بود. سلام نکرده پرسید پدرت کجاست پیدایش نمی کنیم؟ گفتم باید محل کارش یا دانشگاه باشد. از صدای پشت گوشی معلوم بود گریه می کند.پرسیدم چطور؟  گفت عمو علی حالش خوب نیست. گفت به پدرت بگو خودش را سریع برساند دم مغازه عمو قطع کردم  سریع پدرم را پیدا کردم . راست می گفت حالش خوب نبود ...

این روزها دوسالی است که از فوتش گذشته است. خیلی در دل فامیل حضور نداشت. اخلاق خاصی داشت. همیشه رک و راست بود. خیلی شرایط را مراعات نمی کرد فهم ذهنیش را مطرح می کرد، شاید درکش برای اطرافیان خوشایند نبود و کدورت پیش می آمد. در محیط بسته ای رشد یافته بود. مرام هایی داشت که من خیلی دوستش داشتم با هیچکس عقد اخوت نبسته بود. درکش از جامعه که در آن رشد یافته بود بسیار واقعی بود بازار کسب و کار را خوب می شناخت، در فروشندگی اش من خباثت یا آب بندی ندیدم. جنس سالم دست مردم می داد. مرام های خاص کاریش دیدنی و لذت بخش بود. چندین و چند بار برای گوشت های هیئت به مجموعه ما حال می داد ...
روحش شاد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 9:10 توسط علی نیک بخت |

خانواده و نگاه  به آن همیشه من را کلافه می کرده و از طرفی ذوق کشف کردن و فهمیدن با روش‌هایی ساده برایم مهم و اصل بوده است. همیشه پرهیز می کنم از اینکه خصوصیات زندگی دیگران را بفهمم یا برایم بگویند . اعتقادم این هست رفتار های ساده و بیرونی ناشی از ریشه های درونی است. فقط باید خوب دیدشان تا کشف و شهود صورت پذیرد.

بحران در روابط زن آشویی، خانه خالی از خوشبختی، بن بست در مسیر زندگی، روزمرگی، نقش زن و مرد در زندگی و خود ویرانگری  مفاهیمی هستند که معمولا بیشترین زایش را در بستر خانواده دارند.
خیلی از زندگی ها به صورت ارادی به این مفاهیم دچار می شوند. در مرحله اول طلاق عاطفی سر و کله اش پیدا می شود. رابطه ای که با عشق شروع می شود از فردیت به بلوغ زوجیت می رسد به دلیل نداشتن شناخت صحیح به مرز نابودی نزدیک می شود. ( البته بعضی از این همگرایی ها از روی خواسته است. جنسی/تفریح/رودر بایستی/و...) خیلی وقت ها ریشه مشکل پیدا نشده گزینه طلاق روی میز ها قرار می گیرد. اگر روی میز ها نیاید حد اقل در ذهن ها متولد می شود.
برای رسیدن به این گزینه ها چندین و چند علت می تواند وجود داشته باشد که در هر خانواده حتما متفاوت خواهد بود.
زن و مرد غالبا زندگی را با خواسته های خود همسو می خواهند اما زندگی‌ بیش از یک نفر قواعد خودش را دارد. اما این احترام خیلی مورد توجه قرار نمی گیرد.
نتیجه اش معمولا به اینگونه است باشیب های ملایم زن و شوهري عاصي، خسته و پرخاش‌جو  شده و زن وشوهر به ملامت كردن يكديگر مشغول می شوند. رابطه زوجي که با عشق شروع شده بود  به روزمرگی رسیده . یکی یا هر دو خود را اسیر این زندگی می بینند. البته این یک تراژدی انسان‌هاي عصر ماست كه به شكلي وحشتناك و گريزناپذير در حال تنها شدن هستند. فهم این حالت خیلی هم سخت نیست.

 


فیلم جاده انقلابی بیانگر مفاهیم ذکر شده است. اپريل و فرانك زوجی هستند که با عشق با هم ازدواج می کنند. از نظر همسايگان‌شان، آنها زوجي موفق و نمونه‌اند. در حالي كه در درون متلاشي و از هم گسيخته‌اند. تنها پسر يكي از همسايگانشان به نام «جان گيوينگز» كه به دليل مشكلات روحي در آسايشگاه بستري بوده از این مشکل با خبر می شود (چون غرق روزمرگی به این شکل نشده) و وقتی واقعیت را بیان می کند فرانک فشار سنگینی حرفهایش را تحمل نمی کند و با او برخورد شدید لفظی می‌کند. اپریل از ترس اینکه یک بار بیشتر به این دنیا نمی آید می کوشد تا حسرت هایش برای بازیگری را به فرصت تبدیل کند. برای رسیدن به آن حاضر است امتیاز های سنگین مثل شاغل شدن در فرانسه را بدهد اما سستی رای فرانک برای کسب حقوق بیشتر از محل کارش اپریل را به مرز نابودی نزدیک می کند. درک نکردن حقوق رشد زن در خانواده از سمت فرانک او را با دردسری بزگ رو برو می سازد. اپریل که خانه اش را خالی از خوشبختی می بیند دست به رفتاری می زند که باعث ویرانی خودش می شود.
البته شرایط جامعه و افق های ذهنی همیشه در ساختار های زندگی موثر بوده و هست اما برای فرانك زندگی یعنی محكومیت ابد به كار‌كردن بی‌مزد و مواجب و برای آپریل یعنی محكومیت ابد در سلول انفرادی خانه!
امیدوارم آدم های متاهل که این متن رو میخونن اگر فیلم را ندیده اند ببینند و بعد به شناخت مشکل در زندگی شان باور داشته باشند. این را هم میدانم همواره خودم در این برزخ حرکت می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/16ساعت 10:52 توسط علی نیک بخت |

امروز هجدهم اردیبهشت است. ساعت نه وسی هفت دقیقه است. دیروز هفتاد صفحه ای از کتاب سینمای مستند ایران را مطالعه کردم نویسنده مسلط به نوشتار است. میداند چه حرفی را کجا ایراد کند. حب وبغضی را تا الان در نوشتارش درک نکرده ام. به نظرم کتابش در تاریخ مستند ایران ماندگار خواهد ماند. داخل کتاب درحال حاضر در ده چهل ایران بسر می برم با کارگردانی مثل کامران شیردل، شهید ثالت، برادران امیدوار، فروغ فرخزاد و...تلاشم را انجام می دهم امروز کتاب را به جای خوبی برسانم.

دیشب بچه ها(حامد بیات- امیر حسین حلوایی – عباس برنگی) منزل مان آمدند. فیلم شکلات را باهم دیدیم. کسی ناراضی نبود. مثل منی هم خیلی لذت برده بود، و اعتراف می کردم. فیلم نامه اش بسیار خوب بود. بازی جولیت بسیار خوب بود. نوینده و کارگردان به تمامی فضاهای فکری اجازه عرض اندام داده اند وکسی را تحقیر نکرده اند. زحمت و اخلاص مراجع دینی را نمایش می دهد، وکم باز ده بودن روش های دینی را بسیار خوب به نمایش می گذارد. نهاد دین شهردار شهر را تبدیل به یک ماشین  میکانیکی کرده که همش به دنبال تهیه بیانیه است، اساس و اصول نگاه به زندگی از دست داده است، ذهنش تبدیل به یک خط کش شده است. اما محبت تیغش برنده تر از خطکش ها و قدرت کاذبش است. نوع نگاه جولیت به زندگی بسیار قابل احترام و تاثیرگزار است. تحقیر صداقت از سمت نهاد های قدرت­دینی حتی در فیلم، کام آدم را دچار تلخی ادامه داری می کند. چقدر دوست دارم یک روز در همایش طلاب این فیلم نمایش داده شود.

امروز قرار است، دخترهای مسافرت دفتر کارم دورهم جمع شوند. از طرف گروه برایشان هدیه ای به مناسب تولد خانم حضرت زهرا (س) تهیه شده، به دوستان هدیه داده شود.هماهنگی هایش با مجید افشانی بوده. قرار پذیرایی با خود خانم ها باشد. خیلی خوب. می خواهم برم سراغ کتاب خواندن.

حین کتاب خواندن این مسئله بوجود آمده.

سوال اینجاست: چرا زندگی اسارتبار است؟ کدام جنبه از ارزش ها، باورها و مناسبات موجود دراین دنیا ناخواستنی است؟ این سوال از سمت هر شخص با معیارها و خطوط ذهنی اش پاسخ داده خواهد شد. مشکل اینجاست، به سوال پاسخ داده شده است؟ یا اندوخته های ذهنی یک انسان روبه روی ما قرار گرفته است؟ نوع حمل ها مصداق محور بوده؟ برای درک مفهوم پذیرفتنی است؟ یا محل مشگل است. برای این که ارزش ها و باورها فی حد ذاته مفهومی هستند، برای معرفت نسبت به آنها درمسیر مفهوم باید سرمایه گذاری شود.

بلواقع می نویسم، ولی پایانی برایش تصور ندارم. گاهی اتمسفرانتظار تصمیم ها را دست کاری می کند. ماهیت مفاهیم را مورد دست خوش تغییر قرار می دهد.

برای مثال:غالبا درحرم امام رضا(ع) انتظار رنگ بوی خاصی پیدا می کند.یکی نگاه می کند،دیگری التماس می کند، کسی به خلسه رفته و صدایی نمی شنود. به مجرد اینکه نقاره خانه به صدا در می آید. نگاه ها وشنیدها همسو با آن می شود، چه خبر شده این صدا پیام نیست، نوید پیام است. طبل ها که به صدا درمی آیند، انتظار جای خودش را به حیرت می دهد.

این نوشته ها پایان  ندارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/11/10ساعت 13:5 توسط علی نیک بخت |

پیش نهادها گاهی خوب از آب در نمی آید. اما این یکی خستگی را از تنم بیرون آورد. فیلم به قدری خاطره بازی روان وخوش ریتم بود متوجه تایم فیلم نشدم.
انگیزه رفتن به کرمان را داشتم با این فیلم باور رفتن به کرمان برایم قطعی شد. کویر دلش بزرگ  و منش خون گرمی دارد.

 


فیلم تعدادی خاطره را که گره های ریز و مناسب دارد با هم ریز بافت می کند. به نظر من هدف اصلی اش به بلوغ رساندن ارتباط انسانیست و بسیار ارزشمند است.
فیلم بخشی از جامعه ایرانی را به خوبی نمایش می دهد و جملات دقیق و پر مغزی را ارائه می دهد. مفهوم مادر را دچار عمق مناسبی  می کند. البته این نقد به فیلم وارد است که همه افراد به هم تعریف می شوند و کم کم شخصیت هایشان شکل می گیرد. هیچ کاراکتری درفیلم شخصیت مستقل  از ابتدا ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/18ساعت 9:9 توسط علی نیک بخت |

تاریخ 21/9/92 موتورم را سرچهارراه کوکاکولا گرفتند. کلاه سرم نبود. بدون هیچ اعتراضی موتور را روی کفی گذاشتم. نه روزی طول کشید تا وقت کردم سراغ در آوردن موتورم رفتم.
ابتدای صبح رفتم پلیس +10 تا برگه عدم خلافی بگیرم. کارت موتورم را دادم یک برگه به من داد که60 هزار تومان جریمه دو برگی و تسلیمی داشت.

 


هردوخیابان پیروزی در یک روز با اختلاف نزدیک به دوساعت انجام شده است. هر دوبار به علت نداشتن کلا کاسکت جریمه صورت گرفته است. من بعید می دانم تا به حال از جایی که جریمه تسلیمی شده ام  دوباره عبور کرده باشم، دریک روز آن هم با اختلاف 2 ساعت از یک خیابان دو بار عبور کنم بدون کلاه و برگ جریمه گرفته باشم؟!!!

 


یقینا این برگه جریمه دروغ وخلاف واقع است. بقدری فضاهای این سیکل نامناسب و آلوده بود که ترجیح دادم این هزینه دروغین را بلافاصله پرداخت کنم و لحضه ای در این فضا باقی نمانم. ساختار موجود بداند و آگاه باشد این روش ها سطح نارضایتی شهروندی را بالا می برد و در طول زمان باعث بحران های اجتماعی می شود.
ادبیات گفتاری در ضعیف ترین و نامناسب ترین حالت ممکن است. رکیک ترین الفاظ مانند نقل و نبات در محیط  نیروی انتظامی به انسانها هدیه داده می شود.
امروز هفتم دی ماه است. صبح با یکی از دوستانم رفتیم پارکینگ برای ترخیص موتور از همه زودتر رسیده بودم کسی نبود، غیر از سگی که از شدت سرما سینه کش دیوار در آفتاب نشسته بود، هیچ محلی به من نمی گذاشت. ساعت هشت و نیم کم کم سرو کله باعث و بانی تحویل موتور پیدا شد. روی لوپ های صورتم  از سرما سرخ رنگ شده بود. تحویل دهندها دیدند من از آن ها زودتر آمده بودم. اولش سریع کارم را راه انداختند. نوشتند ردیف چهار به همراه یکی رفتیم سمت یک دسته موتور از ابتدا راه می گفت امیدوارم دشتت خوب باشد. منم در دلم میگفتم تو زود موتورم را بده من پایم را از این جهنم بزارم بیرون دشتم بهت می دهم. نزدیک به یک ساعتی تمام ردیف چهار و سه و پنج را گشتیم پیدا نشد که نشد، واقعا کلافه بودم، پرسیدم برای چی باید ردیف چهار رابگردیم گفت چون نوشته این جا چهار پرسیدم مگر آیه قرآن؟ گفت نه چهار.

 


پرسیدم چهار یعنی چی؟ گفت اول پلاکت چهار منم که شماره پلاکم را نمی دانستم سند داخل کوله ام را دیدم و اولش دو بود. گفتم اول پلاکم دو است اون چهارغلط ... وقتم را خیلی خوب له کردن آنقدر موتور دیده بودم خسته شدم. موتورم را پیدا کردم سریعا از آن جهنم خارج شدم.

 


امیدوارم این فرآیند طولانی و نا مناسب روزی بهتر شود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/10/15ساعت 15:30 توسط علی نیک بخت |

علت ساخت مستند دخترم، باران، فرناز دغدغه های ذهنی کارگردان است، رابطه بین او و دخترش یا دلهرۀ ای مادرانه اش ...
کارگردان نگران است مبادا تکلیفش یا حق فرزندش از سمت او پای مال شود. سعی می کند خوب نگاه کند چندین شاخص را نشانه گیری می کند جنوب و شمال شهر ، طبقه های مختلف اقتصادی و روابط جاری بین انسان ها  دست به واکاوی ساختارها  و روابط بین سوژه ها و دغدغه های ذهنی اش می زند. حکایت سه دختر و سه مادر...

نصیری بدون شک یکی از کارگردان هایی است که با سوژه هایش تا حد مطلوبی زندگی می کند.  و سوژه هایش را صرفا  پله ترقی حرفه خود قرار نمی دهد با دیدن متن فیلم  این حس بارها و بارها به ذهن انسان نزدیکی می شود.
دو دسته بندی برای نوشته داشته باشم راحت تر خواهم بود.
مادر ها :
نصیری،قدر آبادی، مادر فرناز
هر سه مشکل دارند. کلافگی های متفاوت و روزمرگی گریبان گیرشان است و برای نصیری عمیق تر است. حرف دل نصیری در فیلم دیده و شنیده می شود. خواسته هایش و نیازهایش، هر وقت دوربین به سراغ مادر دیگری می رود آن ها به شکل های متفاوتی از ناکامی های گذشته و آرزو های آینده شان حرف می زنند...

 

دختر ها:
دخترم(هلیا)، باران(فاطمه)، فرناز
هر سه دختر در متن زندگی که داشتند با تمام نقطه ضعف ها و قوت هایش ساری و جاری بودند تا این دغدغه نصیری سرو کله اش پیدا شد یک مخالف و دو موافق، مخالف اول که تصاویر کوتاهی در دندانپزشکی از وی رویت می شود هیچ وقت حاضر نمی شود در زمین دغدغه های کارگردان جلوی دوربین حضور پیدا کند ولی چون به لحاظ  نسبی با وی رابطه(دختر رایا نصیری) دارد و بخشی از دغدغه های نصیری است، نریشن های کارگردان  با وی دست به گریبان شده  و جور آن را می کشد...
 باران (فاطمه) معترض، نگران و مضطرب شاید باورش نمی شود او هست باورش بر این است هیچ وقت نیست  و حق دیده شدن ندارد. نزدیک شدن زیرکانه ومادرانه نصیری او را به چالش می اندازد معلوم است زمان و مکانی که در آن زندگی می کرده را خوب نمی شناخته و مواجه باران(فاطمه)با این دغدغه کارگردان این جسارت را به او  داده است. فیلم در پلان های پایانی نشان می دهد اراده اش را به جریان انداخته ولی شفافیتی از مسیر مشخص نیست و هزاران ابهام برای ذهن مخاطب ...
فرناز روزهای تولیدفیلم  حتی به دغدغه های کارگردان خیلی دوست ندارد فکر کند. با داشته های خودش احساس رضایت دارد. نمی داند در چه شهری زندگی می کند، دوست ندارد با شرایط جدید و متفاوت در شهرش خیلی روبرو شود اندک آسایشش را مبنای آرامش خودش قرار داده تا دوباره سرو کله دغدغه کارگردان برایش هویدا می شود. خیلی دوست ندارد بپذیرد ولی هیمنه مادرانه کارگردان قصر زیبای ذهنش را متزلزل می کند و  فرناز را با خودش درگیر (وقتی با باران  هم نشین می شود)می کند.
بدون شک در بین این سه دختر بالاترین پیچیدگی را هلیا بعد فرناز و در آخر باران داشت. فیلم گواه این جمله قبل است. چالش های نصیری و دخترش بیشتر از دو مادر و دختر دیگر است. باران(فاطمه) و مادرش شادی سطحی و بیشتری دارند و فرناز و مادرش انسانهای درون گرا هستند.

یک نقد جدی به کارگردان:

 خانم نصیری
این سه فرزند در زمین ذهنی شما بازی کردند. حتی هلیا که به جبهه مخالفت افتاد.  به دغدغه و سوالات شما پاسخ دادند. سال ها خواهد گذشت وضع این سه کودک خیلی تغییر نخواهد کرد چرا اجازه ندادی این سه دختر از خواسته ها و نیازهای خودشان در فیلم باشند؟ هدف تیر سوالات و نگرانی های شما بودند.
چرا  این بچه ها را دچار بلوغ زود رس ذهنی کردی؟ این انصاف نیست به نفع خودت بر علیه این نسل شهادت جمع کنی آن هم تصویری!  این سه دختر شناخت دقیقی از مکان و زمان خودشان نداشتند و ندارند نه این که نمی خواهند بفهمند، شرایط این گونه است.
می توانم حتما جملات دقیق تر و تلخ تر بنویسم ترس این را دارم که  این متن را ببینند. این مستند خواسته ها و نیازهای کارگردان را بررسی کرد ولی نسلی که نقش فرزند داشتند چی؟ تنها شانسی که برای کارگردان وجود دارند نداشتن هیچ خباصتی در این کار است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/04ساعت 13:48 توسط علی نیک بخت |

مطالب قدیمی‌تر