داستان این فیلم که اقتباسی از رمان اندی مالیگان، نویسنده انگلیسی است در زاغه‌نشین‌های حاشیه ریودوژانیرو می‌گذرد و درباره سه نوجوان است که یک کیف چرمی پیدا می‌کنند که پلیس فاسدی به دنبال آن است. در این فیلم رونی مارا نقش مددکار و شین نقش کشیش را ایفا می‌کند. 

فیلم داستانگو  و شخصیت پرداز است. نقطعه عطف ها و گره های مناسبی دارد. فیلم درباره کودک است. رافائل کودکی است از زاغه نشین های ریودوژانیرو که هنگام جداسازی آشغال ها کیفی را پیدا می کند  که مسیر روزمرگه ایش را تغییر می دهد.

آشغال فیلمی است که محیطی را روایت می کند که آدم های داخل آن  به چشم ما نمی آیند انسان هستند و می توانند ببینند، اندیشه کنند و تصمیم بگیرند.

از اینکه این فیلم را دیدم بسیار خوشحالم در دسته فیلم های درباره کودک ذهنم قرار گرفت.

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/11/28ساعت 8:59 توسط علی نیک بخت |

در یک مدرسه ی بین المللی در جاکارتا، یک معلم فلسفه به چالش می کشد 21 دانش آموز در حال فارغ التحصیل خود را تا انتخاب کند که کدام ۱۰ نفر از آنها در صورت آخرالزمان هسته ای در زیر زمین پناه می گیرند و به راه اندازی مجدد نژاد بشر می پردازند و… از این که فیلم را دیده ام پشیمان نیستم.

سال ها قبل نویسنده ای برایم بیان می کرد. نسل امروز پرسشگر است. به آسانی قانع نمی شود. این نسل هوشمندی مناسبی دارد. شرایط دنیای فعلی با همه نقطه قوت و ضعفش این بستر پرسش گری را بوجود آورده است. حالا سوال دارم عقل یا عشق؟ لذت عقلی یا لذت حسی؟ مرگ پیش پای ما قرار دارد به مرگ خواهیم رسید حتی اگر در پناهگاه تنهایی مان باشیم. مقایسه عقل و عشق با هم اصل غلطی هست. این فیلم به این خطای بزرگ ساختاری تن داده است. عقل، عقل گرایی (منطق- فلسفه) چراغ راه بشریت است اما در فیلم به سخیف ترین حالت ممکن به نمایش گذاشته می شود. و اما عشق (حس) که توشه راه بشریت است. سرمایه ای بسیار ارزشمند است، نوع نگاهش به مسیر و راه زندگی با عقل متفاوت است. هردو ارزشمند هستند. هیچ کدام بجای یکدیگر عمل نخواهند کرد. سکانس پایانی بسیار ضعیف این فیلم ضربه بدی به حرف‌های خوب‌ فیلم زد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/11/27ساعت 14:45 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز

صبح مقدار کمرم درد میکرد از خیر داستایوفسکی در مترو گذشتم. داخل مترو به همه نگاه می کردم اغلب با موبایل خودشان مشغول بودن، فقط یک نفر را دیدم کتاب به دست است، حیف. حین کار در محل کارم گرسنگی فشار آورد از محل کارم بیرون زدم بیسکویت خریدم و برگشتم. یکی از دوستانم تماس گرفت وعده دیدار کرد بعد ظهر گفتم اگر کوتاه باشد مشکلی ندارد. غروب آمد دقایقی پیاده راه رفتیم حرف زدیم دیدنش و دوستانش خوب بود. با محدثه قرار داشتیم ساعت 7 مترو شهدا به خانه پدرم برویم. داخل مترو مهدی را دیدم پسر دختر عمه ام گپ وگفت کوتاهی انجام دادیم به ایستگاه شهدا رسیدیم و خداحافظی. پیاده رفتیم تا خانه پدرم. بادمجان غذای مورد علاقه ام شام بود.  مادرم و پدرم مهان دیگری هم داشتند کمی هم کلام شدیم حرف های بدرد بخوری از آب در نیامد. به خانه برگشتیم فیلم احمق و احمق تر را دیدیم، خیلی خندیدیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/11/21ساعت 8:6 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز  

روز پرکار و کم ثمری داشتم. تلاش کردم چند مقاله بخونم درباره عکاسی یا تاریخ بدون دروغ، یک مستند از روبرت صافاریان پیدا کردم 30 دقیقه ای چهار سال پیش ساخته بود. مستند خیلی بدرد من خورد چون داشتم پژوهش می کردم ولی فکر کنم مستندش مخاطب خیلی جدی نخواهد داشت. از سادگی تدوین نسیم نجفی تعجب کردم. امروز آقای خامنه ای حرف هایی درباره هسته ای زد به نظر دیگران جالب بود.اما به نظرم حرف های گبرلو مجری برنامه هفت درباره وضعیت فعلی سینمای جامعه ایران جالب تر بود. نسل جوان در سینمای ایران سعی می کنند برای ساخت فیلم شان به مضمون هایی بپردازند که مخاطب جهانی داشته باشد و اندیشه های خودشان را اینگونه پرورش می دهند. 

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/11/19ساعت 22:50 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز

روی سکو مترو آقا صادقی رو دیدم. از شرایط دفتر کارم  پرسیدم از مدیر ساختمان بی خبر بود. محل کار رسیدم ساعت 10 بود.  با احسان باقری رئیس خانه عکاسان درباره طرحی مستند عکاسی  انقلاب صحبت کردم. قرار شد همدیگر رو ببینیم. امروز ساعت 4:25 جشنواره بودیم. شروع کردم تصویر گرفتن جسته و گریخته  حرف هایی که می شنیدم را عمق سنجی می کردم، کاسبی خوبی نتونستم انجام بدم.  با علیرضا افشار حرف زدم،  درباره  برنامه هفت مفید نبود به نظرم خیلی خسته بود. حرف های  آقای گبرلو درباره جشنواره فعلی و حضور جوان ها با انتخاب موضوع های بین المللی باعث شد یک نگاه مجددی به جشنواره داشته باشم.

 .....

امروز حواسم پرت بود. اتفاق ها را از دست دادم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/11/19ساعت 0:30 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز

دیشب خانه مادر خانومم خوابیده بودیم. صبح بیدار شدم، باجناقم را دیدم. پروژه پایان نامه ارشدش تحلیل سینما بود. 300 هزار تومن بلیط جشنواره سینما خریده بود. تا دیشب 17 تا فیلم دیده بود. جدی ترین حرفش این بود سینمای ما در داستان ضعیف است، فیلم ها به زور خود را به دقیقه 90 می رسانند. بیشتر فیلم ها ارزش داستانی یک فیلم کوتاه را داشته اند نه یک فیلم بلند. ساعت11 کلاس عکاسیم شروع می شد با نیم ساعت تاخیر رسیدم. خانم دژم آرامشش در ارائه درس، امروز یک ساعت بیشتر شد. بچه های کلاس هم خیلی پررو دم برنیاوردن و تا ساعت 14 کلاس ادامه پیدا کرد. شناخت بهتری امروز نسبت به نور در عکاسی پیدا کردم. هرسال در چنین روزی دبیر های دهه 60 مدرسه شیخ انصاری منطقه 14 تهران دور هم جمع می شوند  من میروم و از آن ها عکس میگیرم با تاخیر رسیدم و رفته بودند البته آقای خسرو آبادی رو دیدم و معذرت خواهی کردم. حامد رضایی من را ناهار برد منزل خاله اش، فسنجان خوردیم. نزدیک های ساعت 16:15 رسیدم مسجد بنی هاشم ختم فرزند همکارم لحظات بسیار تلخی را در مسجد گذراندم خیلی زود آمدم بیرون برایم خیلی سخت بود. یک ماه تا پایان سال بیشتر نماده است. خیابان های مرکز شهر بسیار شلوغ است، بنظرم مردم در تلاش خرید شب عید هستند. امشب باید به مهمانی خانه پسر عمویم برویم.

 ...........................

نزدیک بود صبح برایم یک اتفاق خوب بیفته متاسفانه غفلت کردم و محروم شدم. ابتدای شهرک بروجردی اوتوبوس ها نماز جمعه آماده حرکت بودند. می توانستم سوار بشوم و محدوده دانشگاه پیداه بشم و در اتوبوس با دیدن انسان ها یک فضای جدید را برای اولین بار تجربه کنم، اما حیف وقتی از اتوبوس جدا شدم این فکر به ذهنم رسید که دیگه دورشده بودم.  

+ نوشته شده در جمعه 1393/11/17ساعت 18:22 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز

پنج شنبه ها معمولا با محدثه از خانه بیرون میایم. محل کارم که رسیدم بچه ها رفته بودند جشنواره و من تنها بودم. مشغول سرچ و تدوین شدم. وایبرم را زیاد چک می کردم منتظر خبری بودم. روبه مانیتورهایم نشسته بودم فرصت نکردم جابه جاشم که گلدان پرت شد کف تحریریه خاکش خالی شد. باد تمام کاغذها روی میزم را جابجا کرد. پنجره به اذن باد به سرعترین حالت ممکن به داخل پرتاب شد. ظرف کسری از زمان با دیدن گلدان تلخی فضای ذهنم را گرفت. داشتم گلدان را خیره یره نگاه می کردم، صدای توانا درگوشم می پیچید نیکبخت خدا دوباره تو را به ما داد تو ندیدی ولی من دیدم پنجره از کجای بدن و سرت عبور کرد. برگشتم نگاهش می کردم و حرف نمی زدم، با آن قدبلند و لاغروش فکر کنم آدرنالینش با دیدن این صحنه به بالای سرش رسیده بود. همواره در محل کارم حاشیه بر متن غلبه دارد. بخیر گذشت. خبر خُش بلاخره رسید، شاهد پدر شد. بعد ظهر بود داشتم چای می نوشیدم اس ام اس آمد ختم فرزند دوست وهمکارم حیدری(دبیر عکس) فردا ساعت 15 فلان جا برگذار می شود تمام چشم سیاهی رفت. خبر داشتم بچه اش مریض است. دست از کار کشیدم. دقایقی را برای خودم در خیابان راه می رفتم وهیچ صدایی را نمی شنیدم. دا به صادق حیدری و همسرش صبر دهد. می خواستم بیایم انه متوجه شدم کلید ندارم، محدثه ام خانه نبود. کمی سرگردان تر شدم. تنعمی آمد دنبالنم شام خانه شان بودیم. باقالی پلوی خوبی خوردم. بعد از شام چند ساعت درباره روش های تبلیغاتی برای یک مزون لباس زنانه با مادر، خواهران و خود علی حرف زدیم. احساسم اینه خانواده علی از این گپ و گفت شبانه رضایتی نسبی داشتند. ساعت از 12 گذشته بود علی من و محدثه را به انه مادر خانمم در شهرک بروجردی رساند.


...............
امروزم روز خوب تلخ بدرد نخُری بود. یک دوستم بابا شد.  یک همکارم فرزند خرد سالش را از دست داد.
   

+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/11/16ساعت 19:45 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز
صبح با تاخیر به محل کارم رسیدم. تمام مسیر در مترو قمارباز می خواندم. قمارباز یاد می دهد به هر موضوع و انسان ها از جهات مختلف نگاه کنم.
عراق/ داعش خلبان اردنی را زنده زنده سوزاند
اردن / مجموعه قضایی اش به تلافی دو زندانی را اعدام کرد
مصر / شیخ الازهر خواستار مجازات سنگین اعضای گروه دولت اسلامی (داعش) شده است.

چرا مسلمان ها دست از سر هم بر نمی دارند این سه خبر اتفاق بدی را در ذهن من امروز کاشته اند. هر سه برای ذهن من محکوم هستند. هیچ مرجعی دینی نتوانست کاری بکند. متوجه شده ام توافق هسته ای عملا صورت گرفته است. پرکار بودم، جشنواره،سخنرانی رئیس جمهور در اصفهان، به روایت دربار، فوتبال استقلال و سایپا. امشب فیلم دونده‌ی هزارتو 2014 ساخته وس بال رو دیدم( سرنوشت بعد از مرگ انسان ها رو به تکاپو انداخته است) نیاز/ شناخت / انتظار / حقیقت مفاهیم بزرگ این فیلم بودن. حکاکی رو سنگ خیلی برام جالب بود. دکل به دیدگاه داشتن عمق فیزیکی کمک می کرد، ولی فیلم خیلی به دلم نچسبید. نقش زن درش خیلی کم رنگ بود. باگ خیلی داشت. کاغذ دست دختره-دوتا کپسول دارو-شلیک آخر و... 

ماکرانی و سالاد شیرازی وعده شام یکی از بهترین اتفاق های این روز بود.

..............
داعش، خلبان مسلمانِ اردنى، "معاذ الكساسبة" را زنده در آتش سوزاند؛ اما در ويدئوى منتشر شده از اين توحّش، براى نخستين بار از هيچ آيه‌اى از قرآن ياد نكرد و به جاى آن به سخن يكى از چهره‌هاى تاريخى مورد علاقه‌اش (إبن تيميّه) اشاره كرد؛ تفسير داعش از اسلام از آغاز هم «تفسير بى‌متن» بود؛ همه‌ى آياتى كه داعش تا كنون در ويدئوهاى خود و بيانيه‌هايش استفاده كرده تكّه تكّه و "مُثله" شده‌اند، اگر بنا بر خارج كردنِ متن از بستر زمينى و زمانىِ آن و نديدنِ جملات قبل و بعدِ آن باشد اين بلا را سرِ هر متن و كتابى مى‌توان آورد و اين بار قرآن، قربانى شده است. (این نوشته من نیست)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/15ساعت 19:52 توسط علی نیک بخت |

اتفاق‌های امروز
ساعت 1:45 دقیقه بامداد رفتیم بیرون. روبروی پمپ بنزین خراسان رفتیم حلیم آقا سید شرط گذاشت اگر سرو صدا نکنیم به ما حلیم می دهد، حلیم خوردیم. تهران خواب ندارد شروع شد. میدان امام حسین/خیابان انقلاب/ میدان فردوسی/پل کریم خان/ سینما آزادی/ میدان فاطمی/ چایی نبات خوردیم./ خیابان زرتشت/ میدان هفت تیر/ میدان سپاه/ فخر آباد/ شهدا / پیروزی/ ساعت 3:30 نزدیک خانه بودیم. چهار خوابیدم. صبح هفت بیدار شدم. موعد مقرر به محل کار رسیدم. تدوین عباس ملکی را انجام دادم. با تدوین اولیه ام مخالفت شد. از دل و دماغ هم چینی افتادم. اسمم را از پای کار برداشتم. فلش مهدی عنبری متوجه شدم در جیب من است نمی دانم چطور سرو کله اش در جیب من پیدا شده؟! دوربینم رو به  کسی داده بودم، پس گرفتم ولی مسافرتم به تبریز کنسل شد. الان که دارم می نویسم هنوز محل کار هستم یواش یواش باید جول و پلاسم جمع کنم و به خانه برگردم.

.....
با یکی از همکارام امروز در باره کودک،والدین و نسبت های بین آنها حرف های خوبی زدیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/11/14ساعت 20:9 توسط علی نیک بخت |

اتفاق های امروز

7 صبح بیدار شدم.  به علت داشتن موتور به همراه مهدی 8 صبح بدون تاخیر محل کارم بودم. تدوین گزارش باتیک یک نوع هنر اندونزیایی رو تمام کردم و خبرش را برای مدیرگروه فرستادم.  تماس گرفتم با آقای عباس ملکی عکاس روزنامه کیهان در دهه های 40.50.60 اجازه خواستم برای مصاحبه به منزلشان بروم، قبول کرد. با مرتضی شعبانی تماس گرفتم موضوع فیلم اردوگاه موصل رو مطرح کردم، قرار شد برایش طرح و دقایقی از فیلم را ارسال کنم، ایمیلش را گرفتم و برایش فرستادم. با رحمت از بچه های بخش فرهنگی به خانه آقای ملکی رفتیم در راه بر سر موضوع مصاحبه چند کلامی صحبت کردیم، به نتیجه رسیدیم. در منزل آقای ملکی سریع به سراغ مصاحبه رفتیم، از آقای ملکی خواستیم در باره عکاس های انقلاب برای ما صحبت کند. موضوع را ذهنش دسته بندی کرد، انقلاب و جنگ را فصل جدید پیشروی عکاسی ایران می دانست. سختی های عکاسی لابراتواری را یک بخش از حرف هایش قرار داد، آشنا نبودن مردم با خبرنگار و عکاس را در سالهای ابتدایی انقلاب را یک دسته از حرف هایش قرار داد. مهم ترین بخش سخنش این بحث بود که سهم عکس در انقلاب  و اصالت و صداقت تصویرگری را در تاریخ بسیار مهم تلقی می کرد. عباس ملکی رفتار بد مجموعه روزنامه کیهان فعلی با خودش و همکارنش را با تلخی عمیقی برای ما جلوی دوربین تعریف کرد، آن ها را در روزنامه کیهان راه نمی دهند، برای گرفتن آرشیوهای که خودشان پایه گزاری و تولیدکرده اند یا هزینه دریافت می کنند یا نمی دهند.
عباس ملکی عکاس روزنامه کیهان در واقعه 17 شهریور میدان ژاله است. به محل کار برگشتم مشغول تدوین مصاحبه امروز بودم ساعت هشت شب به خانه برگشتم. دوساعتی خوابیدم ودقایقی پیش بیدار شدم.

..............
به نظرم عباس ملکی انسان بزرگی بود. برای این عکس 17 شهریورش 24 ساعت بازداشتی هم داشت. داشته های مناسبی از وضع موجود آن روز های خبری داشت که هیچ وقت بررسی نشده است. می گفت اوایل انقلاب هم مردم به ما فحش می دادند برای عکس گرفتن هم گاردی ها  مردم فکر می کردن این عکس ها به دست سواک خواهد رسید و اذیت خواهند شد. گاردی ها هم ناراحت می شدند می گفتند با دیدن این عکس ها ما بعدا از سمت جامعه اذیت خواهیم شد.     

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/11/13ساعت 23:34 توسط علی نیک بخت |

مطالب قدیمی‌تر